Tuesday, August 31, 2010

3

روزی سه عدد؛ هر هشت ساعت
روز به سه قسمت مساوی تقسیم می شود
.
.
.

Thursday, August 19, 2010

خاکستری؛ آبی
و دوباره خاکستری
با بازی ساحل و آسمان، پلک می زنم
.
.
.
تاریخ: زمستانی در شهسوار، شاید
سردی کفپوش آشپزخانه گریه ام می اندازد
و اشتیاق برای شنیدن هیچ
که در تو سراغ دارم
.
.
.
تاریخ: روزی

Tuesday, April 13, 2010

Font size

آفتابگردان های مقوایی زیر باران فرودین؛

این است مغلوب بی تفاوتی به آفتاب

.

.

.

.

.

89/1/24 .

Tuesday, April 6, 2010

Mindscapes

Mindscapes


  • دروغ هایت را بر صفحه روز حک می کنم
    [برعکس فکر می کنم]
    حواسم را بر هم می زند؛
    سایه جانوری در اتاق من

    و چشمان سبز

[خاکستری]
ترس و لذت
و صدایی که گاه و بی گاه
خواب را از چشمان ام می دزدد

[ با ضربان تند قلب من]
از خواب پریده ای؟

روح ام را می آزارد؛
سایه جانوری در اتاق من

تردید، لذت
[ همه را فروخته ای؟]
خاطراتم را؛
افکار برعکس ام را

از خواب پریده ای
[ اینجا چه سرد است]

گاه و بی گاه
ذهنم را می جنباند؛
سایه جانوری در اتاق من

هستی ات
[دروغ هایت]

همه آنچه فراموش شدنی است
و تمام نانوشته ها
[ به اعتبار افول ترس ها]

بخشوده می شوند

و اشکال حک شده بر صفحات روز
و افکار بر عکس و پشتو رو
باقی می مانند

و سایه جانوری در اتاق من
که گاه و بی گاه
نگاه ام را به بازی می گیرد

عمید، تیر86

Wednesday, February 3, 2010

برای سالروز تولد بهمن جلالی- عمید راشدی و تورج ربانی


عکس اول
چند سال پیش، وقتی تورج و عمید برای خرید دوربین عکاسی، به لابراتوار آقای عفت رخ رفته بودند، تنها یک نام از "بهمن جلالی" در ذهن داشتند. جلالی، در همان دانشگاهی که این دو قرار بود درس عکاسی بخوانند، استاد عکاسی بود. البته آن روز در نهایت دوربینی خریده نشد و دو دانشجوی عکاسی – که از قضا آن روز باهم بودند – برای اول بار بهمن جلالی را دیدند. جلالی در دفتر لابراتوار، روی صندلی نشسته بود و صدایش از پشت سر شنیده می شد؛

آنقدر ساده و صریح صحبت می کرد که بی درنگ توجه آدم را به خود جلب می کرد.

عکس ناتمام
چند روزی است که جلالی رفته است و امروز در آستانه شصت و پنجمین سالگرد تولد اش هستیم. انگار هیچ اظهار نظری در باره او حق مطلب را ادا نخواهد کرد. به یاد روزهای تولید فیلم " عکس ناتمام: بهمن جلالی" می افتیم ؛ روزی که تصمیم گرفتیم در این فیلم، کسی راجع به جلالی حرف نزند و او تنها راوی سرگذشت عکاسانه اش باشد . او با سادگی و بی پردگی کلام اش، آنقدر تاثیر بی واسطه ای بر خاطر آدم می گذاشت که بسیاری را مجذوب می کرد و بعضی را هم می رنجاند. حال که بخواهی از این تاثیر بگویی ، تمام تصویر و صدای خاطره را بیهوده تحت سیطره زبان در می آوری و هیچ. بهمن نیز این را خوب می دانست و همیشه می گفت: " به جای حرف زدن برید عکس بگیرید " . گرچه گاهی خودش در حاشیه عکس حرف می زد؛ مثل حرف هایش درباره عکس دو ماهیگیر یا به زعم خودش، فرشتگان مرگ. عکسی که برای او ناتمام جلوه می کرد. راستی، جالب است که جلالی چهل سال پیش از مرگ اش فرشتگان مرگ را با طناب های کلفتشان، در یک فراچنگی لحظه، به دام عکس انداخته و طی این سالها در کتابها چاپ می کرد و بر دیوار گالری ها می آویخت. خوش به حال او که این گونه مرگ را ریشخند کرد.

عکس آخر
عمید و تورج آخر بار او را مثل همیشه در دفتر کارش دیدند

بهمن جلالی مثل هر روز وارد دفتر اش می شود. چای ساز را روشن می کند. رادیو را روشن می کند.
چای می ریزد و در حالی که روزنامه می خواند سیگاری روشن می کند




تورج ربانی و عمید راشدی

روزنامه اعتماد- چهارشنبه 7 بهمن1388